از باورمان گذر كرد آن يادبودها.
همچنان خطي.
موري آرام در پي مويي مواج.
براي ثبت شاهد عمري گذري بر سر تاقچه معنا.
چه گذست بر عمرمان.
موريانه درخت گردو با موري از اقوام كوير.
طرح دوستي آويزان كرده بودند.
مور تضاد رنگي زيادي با موريانه داشت.
موريانه پيش مي رفت و مور پس.
تمام چوب ها نقشي شده بودند براي جاپاهاي مور.
و موريانه روان تر از هميشه در خيالش براي مور تاري رويايي از جنس چوب بافته بود و ريخته بود تا مور بداند سرزمين ديروقت پشيماني ندارد.
كتاب در قفسه اي چوبين براي بودن آن دو سخت زيرو بم مي شد تا بمانند.
تنهايي بسش بود.
اما چوب زير كتاب پوچ و پوچ تر مي شد.
انتهايش ريزش بود و نابودي كتاب.
مور براي موريانه غرق شد و موريانه تا ابد سكوت ماند.
نقطه هاي اضافه:اگر كوه ها به اندازه پروانه ها عاشق بودند هيچ گاه انقدر عمر نمي كردند.
... پيشنهاد منو براي ديدن تئاتر اسبهاي پشت پنجره جدي بگيرين.ديدنش ضرر نداره.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:13 توسط رکسانا
|
با چشم هايي ز حيرت مي نگرم صبح هارا
همچنان تيره و تاريك مي خوانيد از وراي نيستي حيراني شفق را.
نيستيد و نا به جا مي گشاييد ديدگان را.
از باور نبودن مي ناليد و مي سوزيد.
چشمانتان بيدار است و شما در خواب.
هوشيار است و شما مست.
دنبال خطي افق . زايش آرامش.
بيدار باشيد و بگشاييد آن دريچه روح هارا.
بمانيد و ببينيد آن معجزات پا به ماه را.
دنبال تكه ناني از پايتان تقاضا.
مي رانيد و مي رانيد. با چشماني بسته مي تازيد و مي تازيد.
با ديده هاي تنگ .
همچنان فرياد مي زنم:
اي چشمان مه گرفته . انوارها آمدند و رفتند.
بيدار شويد.
از دور خنده اي برآمد.ورم كرده و سرد :
ما اينچنين مي طلبيم.
تو را با ما چه!
در وراي طلب سوداي ندا چرا؟
هر چه دل طلب دارد ما عرض طلب كنيم.
... اي دل.
كه نمي داني
عنصر هوسبازيست در اين 7 وادي.
اين خواهي و آن نخواهي!
اي مست گنه كار.
با چشم ها . حيران و سرگردان . مي نگرم. اين مردمان ظاهر.
باطن تكه تكه.
تا چشم مي گشايند.
با جان و دل مي آيند سوي وراي نيستي.
از خود چه بي خود مي پرسند :
هنگام طلوع ماه را.
تا شب فرا رسد باز.
خواب را طلا بدانند.
بهري بدان نگارند.
تا خوش كنند تارك ها را.
اي چشمان بسته . اي مردمان ظاهر.
گويي خبر نداريد!
از آن وراي عالم!
فرياد بركشيدم
قطره قطره خون در رگانم همچون نياز مبهم.
چون برگهاي خزاني خشك شد و ترك خورد.
چيزي ندارم در رگ. تا ساعتي بمانم.
من فرياد بركشيدم.
نقشي از نيمه شب ها بر چشمتان اثر كرد!
اي چشمان بسته.
بيدار باشيد و هوشيار.
چيزي نمانده اكنون.
تا صبحدم فردا.
نقطه هاي اضافه: قسمتي از مجموعه چشم هايم
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط رکسانا
دو قران و 1 عباسي.
دو دينار و 4 پشيز.
2 روزو 4 ماه ، 2 سال و 4 هفته.
24 . 24 . 24 .
زمان،حساب محسوب شده است.
شايد 24 حروفي امجد.يا شايد آيه 24. و يا شايد 24 ساعت.
شايد هنگام مرگ فرا رسيده و يا هنگام زمانه عاشقي هدايت.
تكرار حروف و گفته هاي هدايت.
در گوش هدايت نشينان و كافكا شناسان.
زمزمه اي تكرار ناپذير .
به راستي 24.24.24 بعد از باور زيستن زير سقف ناآشنايي
در قهر زمان گم شده و شاهد مرگ عزيزان هدايتي براي هدايت گم شده.
در كتابي گم شده. در جستجوي آدمهاي گم شده.
خيلي از آدمها شبيه خيلي از آدمهاي ديگن.
و در آخر تاريخ مي گذرد و 24 مي ماند.
نقطه هاي اضافه: ممنون از احسان براي گفتگو با سايه .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:0 توسط رکسانا
|

...
من، در کنار آنها.
آرام . آرام.
گویی نفسی تازه.
گویی هوایی خوش.
همچنان دیدگانم را بازه باز نگه داشته ام تا مبادا زمان فرار نکند.
مبادا آنها بروند!
من ، در کنار آنها.
روی زمین. یا در آسمان
فرق زیادی نیست.
گویی همینجایی. مانند تمام کسانی که نیستند.
من ، در کنار آنها.
نقطه های اضافه: یک عصر پاییزی . کافه تئاتر. ساعت : 18:30 به وقت تهران،طهرانی که انار ندارد.من . سمانه.صبا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:53 توسط رکسانا
|
روحم كج شد از بس پيراهن ابريشمي تميز رو بوييدم.
مثل هميشه با اون گيره هاي سفت چوبي رو طناب ،احساس خفقان مي كرد.
تا چشمم بهش افتاد برش داشتم و انداختم تو ايوون.
كلي نگاش كردم.
از تميزي مثل آيينه كاريهاي حرم امام رضا شده بود.
تميزيش چشمامو زد.
عطر ابريشميش چيزي از گل هاي ياس كم نداشت.
صداش كردم. متظر موندم.
در حياط باز شد.
نيمه باز بود و حيات جريان داشت.
صداي نفسشو از لاي در شنيدم.
نفسش بوي زندگي مي داد.
بوي چايي خوردناي آقاي سيد.
بوي اون عكسا.
بوي اون تصويرسازيا.
روحم كج موندو پيراهن ابريشمي تميز رو به خودش برگردوندم.
هميشه تميز نگهش مي داره
مي دونم.
هميشه مي مونه.
مي دونم.
مي دونه.
پانوشت: براي سمانه . يار ديرين.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:55 توسط رکسانا
|
ديروز زمان را نديدم.
دزدكي از لاي در سركي كشيد.چشمكي زد و دويد درپستو و قايم شد.
دنبالش دويدم.از اين دالان به آن دالان.اندروني به بيروني.
حياط را دور زدم.زير گلدانها.زير زيلوها.
توي دبه هاي ترشي مادربزرگم.
تويصفحه هاي گرامافون پدربزرگم.
توي كتابخانه پدرم.
توي چادرشبهاي مادرم
توي تار خواهرم.
توي نياز برادرم.
و اما... پيدايش نكردم.
صدايش كردم. نگاهم را تيز كردم.گوشهايم را دوختم تا شايد آهي از زمان بلند شود.
و من... به سويش بدوم و در آغوش بكشمش تا ديگر از دست ندهمش.
... از دست دادمش
ديروز صفحه هاي پدربزرگم از روي طاقچه سر خورد.
ترشي هاي مادربزرگم كف حياط را پوشانده بودند.
تار خواهرم شكسته بود.
كتابهاي پدرم سوخته بود.
چادرشب مادرم آنقدر خيس مانده بود تا پوسيده شده بود.
و نياز برادرم آنقدر پر شده بود كه ديگر طلب ذره اي آب را هم نمي كرد.
ديروز
زمان ما را به فراموشي سپرد و ترك عادت كرد تا ما نبخشيده شويم.
زمان را از دست دادم.
به همين راحتي.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:27 توسط رکسانا
|
چهار مرد ..
به مانند حقیقت هایی خاک شده خودنمایی می کنند.
کمرهایشان بسته .رخ هایشان تیغ کشیده .
آمده اند تا عصیان کنند!
به مانند چه!
بسان چهار درخت تنومند تو خالی .
بی ریشه.
مردان پیره به ظاهر دنیا دیده
دنیا را پاک کنند!
از لجن های ته این دنیا فقط هوایی خفه باقی مانده است.
اینجا همان رزمی است که فقط 4 مرد سر به زیر گیوتین داده اند.
عجب عشق بازاریست.
جلبک های سبز دور دست ها و گردن ها را پوشانده است
کودکی می گفت : شاید این بیاید آن برود.
راننده تاکسی می گفت: این و آن ندارد.
و من هیچ نمی گویم
نقطه های اضافه:از یه دختری تو میدون ونک که پاپیون سبز به موهاش بسته بود پرسیدم این واسه چیه:
گفت : اااااا تو چقدر مونگولی ! موسویه دیگه.
اون روز به 2 تا واقعیت پی بردم .1-من یه مونگولم. 2- تازگیا اسم پاپونای سبز و دستمالای سبز موسوی شده.
ثبت کنید..
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:33 توسط رکسانا
|
( مرگ ناگهانی دختری بر اثر طوفان دیشب)
اولین تیتر ی که تو تیکه روزنامه های ته کارتن به چشمم خورد.
با فونت درشت نوشته شده بود.
اما در مقابلش همه چیز حتی فونتای ریز .حتی سوتیترا هم به وضوح دیده می شدن.
تمام روز سرگیجه داشتم ،به زور به مانیتور نگاه می کردم .
هر 1 ساعت می رفتم دم پنجره تا هوایی تازه کنم.
احساس نفس تنگی داشتم.
اون روز تنها حرفی که زدم این بود که ای کاش آدما کمتر از زبونشون استفاده می کردن.
از در شرکت که زدم بیرون پام پیچ خورد،خوردم زمین.
گوشه چشمم خیس شد. دیگه هیچی نفهمیدم.
بوی تیکه کاغذایی که سمانه بهم داده بود زیرو روی فضارو اشباع کرده بود .
بوی چایی آقا سید تو تارو پود کاغذا حک شده بود.
محکم چسبیده بودمشون مبادا باد ببرتشون .
با خودم بردم .
طوفان بهونه بود .
من خیلی وقت بود که مرده بودم .
....
عکسی از آرشیو پاک نشدنی ام
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:49 توسط رکسانا
|

با من ...
با من همچون کشاورزان سر زمین حرف نزن .
همچون برنج کاران سر جالیز حرف نزن.
کشاورزان سخت می کوشند .
برنج کاران سخت نگاه می کنند.
و من اینگونه نخواهم بود.
اجازه ندارم اینگونه باشم.
با من همچون پریان دریایی حرف نزن .
همچون رخساره حرف نزن.
پریان همصحبت دریایند.
رخساره همصحبت دل.
با من همچون باد حرف نزن .
همچون نسیم حرف نزن.
باد آواز خوشی دارد.
و نسیم رقص خوشی.
با من همانند خودم حرف بزن .
همانند خودم.
همانند نگاهم.
همانند جا پاهایم.
همانند انسانیتم.
همانند نبودنم... بودنم.
با من روز بمان... شب نشو.
با من بمان . حرف بزن.
سکوت نباش.
با من همچون درختان سبز قد برافراشته حرف نزن .
درختان ذکر اکسیژن می کنند.
با من همچون دیگران حرف نزن .
دیگران گوش ندارند.
با من همچون خودم حرف بزن...
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:35 توسط رکسانا
|
از اول ساله گاو همش خندیده.به همه چی خندیده.
به تلخی ها.به تراژدی ها.به درام ها.به تیزی ها.به تاریکی ها...
: عمق کمدی همش تراژدیه و عمق تراژدی پوچی.
دردسر خنده روی لب مثل دردسر یه عینک بی شیشست.
یه عینکی که زیر پا له شده.
یه دندون.یه دندونی که خیلی پیش تر از این باید کشیده می شد تا دردش به بقیه دندونا نرسه و دهنو سنگین نکنه که هر وقت هر چی خواست بگه و هر وقت هر چی باید می گفت و نگه.
: یه پیرمردو گذاشتن تو گاری و هلش دادن بره اون ته تها. لای لجنا....
:سیخ ماهی تو دهنش گیر کرده خنده رو لبشه.
گوشش سبک سنگین می کنه از اون خروس خونش تا اون ظلماتش .. اما همش می خنده.
وصف بغض : "ب" گذاشته بالای درخت. "غ "قورت داده . "ض" معلوم نیست کجا دفنش کرده
از اول تلخیه تا اون شیرینیه خیلی راهه.
خیلی خیلی نه ها... از اون خیلی خیلی یه کم کمتر.
از همون وقت که 30 به جای 1 خودنمایی کرد و دینگ دینگ قل قل می کرد . 1 جای 2 شد. 2 جای 3. ای بابا.
همه جای همه...
:گاو ما ما نمی کرد اگه نمی دونست امسال سالشه!
خره هم اشک نمی ریخت اگه نمی دونست هیچ وقت سالش نیست!
سگه یه پا نداشت چشماش خیس بود این تراژدیه.
هر هر می خندیدن وقتی پاشو لنگ کردن.
هق هق گریه می کرد وقتی دیگه پا نداشت .اون رفت.دیگه ندیدمش.
تو خونه ها. همین دوروورا مطبخی نیست که عطر برنج دم کشیده شماله خودمونو بده!
یا بوی شیویده پاک کرده بیاد!
گوشکوبه سنگی جای خودشو داده به گوشکوبه برقی!
دامن جای خودشو داده به شلوارایه تنگ و تونگه جین و لیو کتون ...
لاک و رژ و رژ گونه و خط چشم و ریمل .... چقدر پر فروشن!
پشت هر ویترینی پیدا می شه ... حتی مرغ فروشی...
: بدو بدو 3 تا مرغ ببر اندازه زندگیت یه رژ روش.... بدو بدو تموم شد...
اینا تراژدین
:شرط بندی می کنن روی ریل قطار آفتاب بگیرن ... آفتاب!
امروز که هوا بارونیه.
تو هر خونه ای قرآن پیدا می شه.اما قرآن نو ا نو مونده
نه کاغذی لاشه .نه تیکه روزنامه ای .
تا برش می دارن یادشون می افته کتاب داستانرو تموم نکردن
کتاب داستانه تموم می شه اما قرآن باز نوإ
:رو زمین می شینن تا بهشون بگن خاکی.
اینا همش تراژدیه
فکر می کنه چرا باید اینجا باشه!!!!!
بهش لقب انسانهای اولیه رو می دن چون موهاش فره.
اون همش می خنده...
اینا تراژدیه
تو هم بخند ... چون اینجا همش تراژدیه.
....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:37 توسط رکسانا
|