تبليغاتX
رویا های رام نشدنی

روح من کم سال است.روح من بی کار است.قطره های باران را می شمارد.

پلنگ ما از اینکه خال خال بود غصه می خورد هوای صورتی بودن را از کودکی در سر داشت.
هوای اینکه با کاراگاه بر سر رنگ آبی و صورتی به هیچ نقطه اشتراکی نمی رسند.
هوای سکوت داشت.هوای اینکه دوستش داشته باشند....

...............................
و کودک ما آرزویش چوبی شدن بود تا به جرم دروغ گفتن بینی اش دراز شود نه اینکه نوازش شود و بوسیده شودبرای دروغ های کوچک و بزرگش...
...............................
و مورچه ما...
به دنبال مورچه خواری می گشت که خورده شود
به جای اینکه زیر پای آدمهای کر و کور لگدمال شود !
آنهم مورچه خواری که ازسوسیس جای مورچه را بپرسد.
... سلام سوسیس!مورچرو ندیدی!
...........................................
و امان از فوتبالیستهای شهر ما که در رویای پرواز و بی ارزش شمردن و مخدل کردن قانون جاذبه به سر می برند و امیدوارند روزی توپ را بین زمین و آسمان در دونیمه نگه دارند...
.........................................
و موش های خانه مان...
به جای پنیر مداد و دفتر سرقت می کنند تا تکالیف مدرسه شان دیر نشود اما این وسط تکلیف تله موش ها چه می شود!؟
...................................
 و گربه و سگمان....
برای گول زدن و فریب دادن اطرافیان هر روز دنبال هم می کنند
غافل از آنکه شبها کنار هم تلویزیون نگاه می کنند !
و از یک پتو استفاده می کنند و به گربه سگیشون می بالند.
غذای مشترک ندارند اما هزینه برق و آبشان مشترک است.
خانه خرج دارد...
ندارد!

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:39 نويسنده رکسانا |

ما ... ناشکریم.
دیروز برای باران خدا را شکر می کردیم
امروز کمی دل زده ایم و...
و فردا در خانه هایمان می مانیم و می گوییم:پس این باران لعنتی کی تمام می شود!
تمام می شود!
اما نفرین ما به زمین و زمان برمی گردد به سوی خودمان و سردرد ها و عنقی های هرروزمان نطفه ی شکر گذاری را دردلمان خفه می کند!
خشک می کند.
ما...
مخلوقات ناشکری هستیم که برای خالقمان چیزی نداریم جز...

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 15:20 نويسنده رکسانا |

گوشهایم گرفته بود.
چیزی نمی شنیدم.
هیچ صدایی!
از کنارم رد نمی شد یا رد می شد و من نمی شنیدم.
صدای قدم هایم را بر سنگ فرش خیابان نمی شنیدم.
بوق ماشین ها!
فریاد زنها برای مردهایشان.
دعوای مردها بر سر زنهایشان.
کودکان بی گناه.
ناله کودکان برای آمدن و رفتن .
گریه کودکان برای خریدن بستنی.
یا هیجان باد برای بردن بادکنکی قرمز .
هیچ کدام را نمی شنیدم.
چرخش باد لابه لای درختان.
بازی آب و شیطنتش با دیواره های جوی.
هیچ کدام رانمی شنیدم.
همانند تمام سالهای زندگیم نمی شنوم.
کربودنم را فراموش کرده بودم.
من از اول نمی شنیدم.
من از کودکی همچون ماهیان کف اقیانوس بودم که تنها دغدغه صدایی ام برخورد حباب های آب با هم و فضای ایجاد شده بینشان بود.
آنقدر خوب می شنیدم که انگار تمام صداها را می شنوم.
به خیالم می شنیدم.
باور کرده بودم که صدای برق چشمان کودکان از صدایی که بین زبان و دندانهایشان بر می خیزد بلندتر است.
باور کرده بودم صدای گفت و گوی بین کفش ها از برخوردشان با زمین بلندتر است. جدی تر است.
باور کرده بودم که باد،آب،خاک و آتش برای اثبات فریاد می زنند و گاهی قهقهه سر می دهند و گاهی سکوت می کنند اما هنگام سکوت دلشان می گیرد که کسی فریاد و قهقهه شان را نمی شنود.
من کر بودم.و گوشهایم از اول گرفته بود همچون مردمانی که در جاده های پرپیچ و خم و بی انتها آب دهان قورت می دهند تا گوشهایشان باز شود یا بینی شان را محکم می گیرند و اب دهانشان را محکم تر قورت می دهند تا گوشهایشان محکم تر باز شود. باز شود.
همانند تمام شنیده ایی که با گوش باز باز باید شنیده شود.

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:22 نويسنده رکسانا |

جدا کنین!
یه پرده بکشین!
آقا حرف نزن!
نگاه نکن!
به کارت برس ببینم.
تنها.
به تو چه مسئولت چی می گه!؟
به یه شرط می زارم بری اونور!
سرتو بنداز پایین و موزاییکارو بشمر!
تازه حس شنواییت 10 برابر می شه و اشتباهی که کردی دیگه تکرار نمیشه!
تو چی کار کردی؟
فرم آمار خیس آوردی؟
بارون می آد که بارون می آد!
تو باید یه فرم خشک تحویل بدی کامله کامل.
شاکی؟!!!!
از چی؟
از این جداسازیه یا از حقوقی که بهت می دن؟
از هر 3؟
من که 2 مورد گفتم! سومی کدومه؟
آهان!
بهت بی احترامی می شه!
ازت بیگاری می کشن!
پولتو نمی دن!
حقتو نمی دن!
باهات مثل بچه ها رفتار می کنن!
از همه طرف می خوری!
از مردم! از اینا! از اونا!
بسه دیگه برو اونور که داره سرت می آد بالا!
حرفاتو شنیدم یه کاریش می کنم.
فعلا تو برو اونور!
از قدیم گفتن:
مردا اینور، زنا اونور

این یک صدای ضبط شدست ازستاد آمار و سرشماری کشور با کمی تخیل نویسندگی


+ تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 13:0 نويسنده رکسانا |

تا پایمان زمین خورد هوا برمان داشت خبرهایی هست!
هیچ نبور!
از کیسه مان رفت روز.
رفت شب.
و با چشمانی خواب آلود دست می بردیم در کیسه مان.
به هوای صبر.محبت.راستی.انسانیت!
دستمان به تیزی برخورد.
خون درون کیسه ریخت و تیزی را بیرون آوردیم.
برق نفرت چشممان را زد.
کیسه را رها کردیم باز به هوای اینکه راهی برای فرار باشد.
فرار از دل پریده بود.
پیش از این.

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:58 نويسنده رکسانا |

وقتی مامان می گفت : وقت گل نی.
با خودم فکر می کردم : نی بلندترین گل دنیاست پس هیچ وقت ،وقتش نمی رسه.
وقتی مامان می گفت : بمونه واسه روز مبادا.
با خودم فکر می کردم: مبادا از مبدایی می آد که خیلی وقته ازش گذشتیم پس روز مبادا هم هیچ وقت نمی رسه
وقتی مامان می گفت: می ریم دردریای دور دور .
با خودم فکر می کردم: دور دور یعنی خیلی دور اما معنیش این بود که تا دم در خونه بریم و برگردیم.
وقتی مامان می گفت: اینا رو بعدا می فهمی الان خیلی زوده!
با خودم فکر می کردم: بعدا یعنی نه دور دور نه مبادا نه گل نی .
پس هیچ وقت بعدا نمی فهمم اگه الان نفهمم.

... صبح ماجرای ساده ایست. گنجشک ها بیخودی شلوغش می کنند.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:39 نويسنده رکسانا |

این هم از چک های تریلیاردری!
حالا هی بگین پولا چی شده!
تو کدوم کیسه جا مونده!
اینم پول.
از بی پولی و آلودگی و ممنوعیتای شهری که بگذریم سر پیچ به یه چکه تریلیاردری برمی خوریم که نیشش تا بنا گوش بازه و در حماقت تمام به چگونگی! ما می خنده.
به محض اینکه از خواب پا می شیم باید مثل... بدوییم تا ا% این پولو در بیاریم تا قبله اسممون صفت محترمی بذارن و شب با خیال آسوده سر به بالشت بذاریم.
حالا هی بگین : معلوم نیست چه بلایی سر پولا اومده!!!!!!!!

+ تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 17:11 نويسنده رکسانا |

او به هیچ چیز نگاه نمی کند.
او خودش.عشقش و هراسش را در درونش حفظ کرده است.
نگاه یعنی همین حالا.
برای دیده شدن یا چشمانی کاملا باز هیچ چیز را به جای همه چیز نگاه نمی کند.

او امروز. فردا. و یا شاید شب های دیگر می میرد.

..........................................................

هنگام تماشای بعضی از اتفاقات روزمره دلم می خواست یک بدوی باشم.
بدون فرهنگ. بدون سواد. و با جسارت بی فرهنگیم لب به سخن بگشایم

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 15:25 نويسنده رکسانا |

اگه بخوام دقيق بگم نمي دونم چه اتفاقي داره مي افته!
اگه بخوام خيلي خيلي دقيق بگم انقدر كم مي گم كه حالتون ازم بهم مي خوره.
اگه نخوام كه بحثش فرق مي كنه. پس مي گم كه بيشتر از اين سركار نباشين.
همين ديروز بود.اگه اشتباه نكنم.
رفته بودم مطب دكترم واسه يه چكاپ . يه چكاپ سطحي كه زيادم مهم نبود.البته نظر دكترم يه چيز ديگه بود.

دركل سرتونو درد نيارم. فشار خونم كه هيچي. كلا خون نداشتم. "همه آدماي اين كره خاكي و اون كره
پشتي و اونايي كه بعدا مي خوان بيان مي دونن كه خون نباشه قلب كار نمي كنه."

فهميدم خيلي وقته قلبم بهش خون نمي رسه.پس بگو چرا چند وقته صداي ضربان قلبمو نمي شنوم. فكر مي كردم اينم جزوه ارثه كه همين جوري راحت ازم نگذشته و بهم نيش توجهي كرده.

از اين ور يه مشكل اصليم بود. آب مغزم تخليه نمي شد و پمپش وايساده بود.
تمام سرخرگامو سياهرگام مسدود شده بودن از بس سردرش بسته مونده بود و نگهباناش تو خواب ناز به سر مي بردن.

يه روز كامل تو مطب از اين اتاق به اون اتاق مي رفتم و عكس پشت عكس.
منم سراسراحساس نتونستم از اين عكسا راحت بگذرم. يه عكس 4*3 واسه بالاي تختم گرفتم خوب حيفه ديگه. آدم هر 100 سال يبار چكاپ مي كنه.

جالب اينجاس به يه موضوع مهم رسيدم.مشكل چشمام از ايني كه بود بدتر شده بود و گوشهام به طور كاملا كامل  شنواييشو از دست داده بود.چون كه معلوم شد چند وقتي مي شه كه صداهارو نمي شنوم.

بعد از اين روز كسالت آور تجويز داروها اصل ماجرا بود. دكترم هميشه يكي دو ساعت صرف نوشتن نسخه پررنگ و لعابش مي كرد.تنها دليلشم خط خوش شكسته نستعليق بود كه عجيب تمام قواعد خوشنويسي رو رعايت مي كرد.
درست 2ساعت و 15 دقيقه طول كشيد و اون 15 دقيقه هم صرف امضاي بي نظير گل و مرغش شده بود.

بله. به شكرانه تجويز منحصر به فردش بنده صبح به صبح 3/1 فنجون قدرداني مي نوشم.
يه اسپري لبخند مي زنم كه عجيب هم موندگاري داره.
قبل ار رفتن به بيرون يه قرص آرامش مي خورم.
بعد از هر وعده غذايي 2 قاشق چاي خوري شربت صبر مي نوشم.
شب به شب هم 2 عدد كپسول وجدان آسوده مصرف مي كنم.

حالا. جونم داره كم كم  برمي گرده.
فقط عيب كار اينجاس كه من اونچه كه هستم بايد باشم يا اونچه كه بايد باشم هستم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 18:3 نويسنده رکسانا |

چند رقم عکس سیاه و سفید۴*۶ سانتي متري ساختمون خرابرو واسم آورد و ريخت جلو پام. جفت پاهام.
دبه تو دستش پر از بنزين بود و ريخت رو عكساو يه جرقه خرجشون كرد.
به چند دقيقه نرسيد خاكستر سياه نامطبوعي كل فضارو پوشوند.
جلوي چشمام گم شد.
انگار ۱۰۰۰ ساله كه گم شده و هميشه فكر مي كردم اولين كسي كه پيداش مي كنه منم.
قرعه به اسم من دراومد و پرتره نيم رخ سياه و سفيدم رو از بين اون همه عكس شناختم و دست و پاسوخته برش داشتم .
چشمام سوخته بود و حر گرفته بود.
انقدر كه زير ديوارها مونده بودم كل استخوانام  تركيده بود.
مي گن :‌پي ساختمون خوب جا نيفتاده . زمين ريزش كرده و گپ خاك و آجر جور در نيومده و حيف شده.
چه دير حيف شد.
زودتر از اين منتظرش بودم.
نمي خواستم بيشتر از اين گشش بدم.
يه ضربه محكم تو سر كافي بود واسه تمام اين مسدوديتها.
راه معجزرو خيلي وقته مسدود كردن.
منم توقعم رفته بالا.
عكس من بي من يعني چي؟
وقتي من نيستم عكسمم نمي خوام باشه.
عكسا سوختن و منم زير آوار مدن دفن شدم.

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:25 نويسنده رکسانا |